زندگی روی باد
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
خاله

من یه خاله ی جالب دارم .

از نظر خاله ی من ، آدمای دنیا به دو دسته تقسیم می شن : دانشمندها و خنگها . اگه کسی رو دوست داشته باشه در دسته دانشمندها جا می ده و بقیه در دسته خنگها قرار می گیرن . من و برادرم رو دوست داره ؛ پس ما دانشمندیم . دخترای دائیم رو دوست نداره ؛ پس اونا خنگن .

یه دسته بندی دیگه هم داره : زیباهای هنرپیشه وار و زشتهای میمون شکل . طبیعتاً من مثل هنرپیشه ها خوشگلم و دختر دائیم مثل میمون بدترکیبه .

و کاملاً واضحه که در این طبقه بندیها غرض ورزی به شکلی بیمارگونه اعمال می شه . یه بار داشت برام از یه دختری تعریف می کرد که اتفاقاً دوستش داشت . « یه دانشمنده ! فوق العاده هم زیباست ؛ قد بلند ، باریک ، خوش هیکل ، پوست سفید ....  درست مثل تو ! »

نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم . این ماجرا رو برای هر کسی هم که تعریف کردم ، شلیک خنده رو سر داد ؛ چون من نه دانشمندم ، نه قد بلند ، نه خوش هیکل ، نه باریک و نه سفید پوست . یه دخترسبزه با قد 156 و وزن 65 که برای جمع و تفریق کردن اعداد مجبوره از انگشتاش استفاده کنه ، مطلقاً خصوصیات بالا رو نداره .

و اما دارم می رم  شیراز پیش این خاله ی جالب . خاله ای که معتقده دکترها همه بی سوادن و هر کی گوش به حرفشون بده می میره . خاله ای که بهم توصیه می کنه هر 10 روز یکبار حمام کنم چون بیشتر از این ضرر داره و همراه صبحانه ، هویج خام بخورم که خاصیت داره .

من در قبال خاله ام احساس گناه می کنم . او با عشقی بی شائبه منو دوست داره در حالیکه من بیشتر از 24 ساعت نمی تونم تحملش کنم .

این رابطه های یک طرفه بالاخره یه روزی منو از پا می ندازه .


چند تا باد آورده ؟ () | یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧ - نازيلا  |لینک به نوشته

زا

# نمردن بهتر از به دنیا آوردن نیست ؟ ( اگر خورشید بمیرد / اوریانا فالاچی )

 

# باید یه راهی وجود داشته باشه که قبل از اینکه کسی رو به دنیا بیاریم ، ازش بپرسیم می خواد به دنیا بیاد یا نه .

 

# شاید کشتن آدما جنایت باشه اما به دنیا آوردنشون علیرغم میلشون ، جنایت تره .

 

# من خیلی هم از به دنیا اومدنم شاکی نیستم.


چند تا باد آورده ؟ () | دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧ - نازيلا  |لینک به نوشته

و این دنیای کثیف ...

گاهی اوقات روحم پرواز می کنه برای سفر . سفر به جاهای دور . هیچوقت هلند رو ندیدم ، ژاپن رو هم همینطور . اما دلم می خواد برم آفریقای جنوبی . تو برنامه مستند کانال 4 دیدم رودی از بوتسوانا می گذره که جزو معدود رودخونه های دنیاس که به دریا نمی ریزه . گرچه سرچشمه اش فقط 300 کیلومتر تا اقیانوس فاصله داره اما ترجیح می ده کلی پیچ و تاب بخوره و آخرش تو صحرای کالاهاری تو شن و ماسه ها فرو بره . ظاهراً رودخونه ی احمقیه . اما حیات وحش اون بی نظیره . خواستم یه چند دقیقه ای از این دنیای خشک جدی مادی بی رحم دور بشم و فرض کنم با گروه فیلمبرداری رفتم آفریقا .

پرنده شناس فرانسوی گروه داشت درباره پرنده های اونجا حرف می زد که زنگ خونه رو زدن . یه شرکت اسباب کشی سراغ همسایه طبقه سوم رو می گرفت . یادم افتاد پروژه جمع کردن اتاقم در خونه پدری نا تمام مونده و باید یک یا دو روز دیگه واسه جمع کردن بقیه وسایلم وقت بذارم . کاری دردناک و عذاب آور و شکنجه گر . یعنی کندن آخرین بقایای هستی از خونه پدری . خونه ای که برای خیلی از دخترای ایرانی مکان امنیه . تو فیلمها می بینیم زنها همچین که از شوهرشون قهر می کنن چمدونشونو می بندن و می رن خونه پدر . مثل خیلی چیزای دیگه ، در این مورد هم قضیه من بر عکسه . بگذریم .

دوباره به فیلم مستند برگشتم . قسمت پرنده ها رو از دست داده بودم اما نقاش گروه داشت از عقاب شب پرواز اونجا نقاشی می کشید . موبایلم زنگ زد . رئیس سابقم بود . پرسید هنوز جایی مشغول به کار نشدم ؟ و اگه نه ، یه جای خوبی برام سراغ داره . همچین که تصمیم می گیرم تمام لینکامو با یه آدمایی قطع کنم ، مرتب بهشون وصل می شم . ( و کاملاً قابل درکه که همچین که از یه آدمایی خوشم بیاد ، عین صابون از تو دستم لیز می خورن ! ) . دوباره به دنیای کثیف اینجا پرتاب شدم . کار جدید چیه ؟ مسیرش کجاس ؟ بیمه می شم ؟ حقوقش چقده ؟ ( تلویزیون داشت یه تمساح رو نشون می داد که از ساحل رودخونه توی آب می لغزید ) یه مدیر داخلی برای یه شرکت مهندسی آرشیتکت می خوان . تو ملاصدرا . بیمه هم رد می کنن و با توجه به این شرایط حقوق خوبی هم می دن . تا سقف 200 تومن ! طبق معمول سرم منت گذاشت :« البته به همه کس این حقوق رو نمی دن .... چون شما یک شخصیتت استثنایی !!!! هستید ، حاضرن علاوه بر بیمه ، این حقوق رو هم بدن . من از شما خیلی تعریف کردم .» ( تمساح داشت زیر آب پیچ و تاب وحشتناکی می خورد ، احتمالاً شکاری گیرش اومده بود .) خیلی ممنون آقای رئیس سابق که به فکر من بودین . اما متأسفم . دیگه حاضر نیستم خودمو ارزون بفروشم . من معتقدم تمام ما خود فروشیم اما هر کسی قیمتی داره . قیمت من بیشتر از این حرفاس . بازم منت : « همه جا همین حقوق رو می دن .... هیشکی بیشتر نمی ده . اما چون خصوصیات شخصیتی شما ..... » بازم مرسی آقای رئیس سابق . اما بهم قول جایی رو دادن که بدون منت دو برابر پرداخت می کنه . قبض برق و تلفن و شارژ آپارتمان و ویزیت دکتر و آزمایش و دارو و تاکسی و برنج و چای ؛ یه حقیقت کثیفه . « آقای مهندس الآن پیش من هستن ... براشون مهمه با چه کسی کار بکنن ..... اگه دوست داشته باشین .... » . نه ، دوست ندارم آقای رئیس سابق . ( تمساح دوباره آروم شده بود . فقط چشماش از زیر آب بیرون بود ؛ احتمالاً منتظر شکار بعدی .) « آقای مهندس هم گاهی دست به قلم می برن ..... بهشون گفتم که شما.... » چرا ولم نمی کنین ؟ خواستین لطف کنین که کردین . بسه دیگه !

تلفن رو که قطع کردم ، تیتراژ پایانی برنامه مستند پخش می شد .

سفر خوبی بود . یادم انداخت هنوز زنده ام و قابل خرید و فروش . و دنیا کوچک نیست اندازه آن کامیون اسباب کشی . و جایی تمساحی خودش را زندگی می کند و عقابی روی بوم نقاشی می نشیند و با تعجب به تصویرش نگاه می کند . و مردی چنان عاشقانه از عقربها صحبت می کند که گویی با معشوقه اش در شبی طوفانی کنار شومینه روشن عشق می ورزد .

و من هنوز خودم را پیدا نکرده ام .......           


چند تا باد آورده ؟ () | جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧ - نازيلا  |لینک به نوشته

آرزو

چرا تو فیلمها همه باشعور و مثبت و با ظرفیتن اما در دنیای واقعی همه بی شعور و منفی و بی ظرفیت ؟ !


چند تا باد آورده ؟ () | پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧ - نازيلا  |لینک به نوشته

چکامه

یک شب تو را از عطشی سیراب خواهم کرد

یک شب تو را بر عطشی تشنه خواهم کرد

که هیچ زن

خاطره ی گوارایش را به مردی نچشاند چنین جاودانه ، ناتمام .

 

یک شب خواهم آمد

با طعم ناشناس ِ گس و کال ِ بلوغ زن

و تو را به جنوبی ترین تجربه ی زنانگی ِ مطلق مهمان خواهم کرد .

 

در تقدس دست نیافتنی ِ پردیس ازلی

آن جا که دل لرزه ی بوسه ی زن

هنوز بر دل هیچ مرد حس غریب ِ بستن ِ چشمان را نینداخته است

رازی سَربه مُهر بر تو خواهم گشود به حجم ِ هستی ، به بُعدِ خدا ، راز ِ زن .

 

با تو خواهم خوابید .

 

 

                                                                 راز

                                                     

 

خودم را زندگی کردم / مهوش محمدی ارانی       

  

 

پ . ن : نمی دونم وزارت ارشاد چطوری به این کتاب مجوز داده ! اما در هر حال دَمشون گرم . سراینده و ممیزی وزارت .  


چند تا باد آورده ؟ () | سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧ - نازيلا  |لینک به نوشته

احساس !

احساس یه پیرزن 81 ساله اجاق کور رو دارم که سالگرد فوت شوهرش نزدیکه ؛ روماتیسم مفصلی امونشو بریده و زخم معده کهنه اذیتش می کنه . تو این هیری ویری دندون مصنوعیشو رو هم گم کرده !  


چند تا باد آورده ؟ () | شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧ - نازيلا  |لینک به نوشته