صفحه نخست
آرشیو من
تماس با من
نویسنده نازيلا
آرشیو وبلاگ
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
لینک ها
خر نسبتاً فهيم
آي كيو هايي در حد سس مايونز
پرنده بي پرنده
دل گویه ها
اورمزدان
نسل سوخته ایران
تنهایی پر هیاهو
داستانهای هزار و چند شب
استامینوفن
هستونک
ستایش های یک آریایی نیک کردار
یادداشت های یک زندانی
چپ کوک
از مرگ
ناکجا آباد
روزهای عمیق
ابر اردیبهشت
احمقانه ها
آقای آکروفوبیک
قصه های عامه پسند
کیک و عکس
عشق , امضای من است
Frida's plastic world
توکای مقدس
خاطرات دهه شصت
عقاید یک دلقک
من یک زنم
روشنان
آيا سوالي داريد؟
دختر اردیبهشتی
وتباهی آغازیافت
صورتک خیالی
رانيتيدين
در اين مكان چلوكباب حرف اول را مي زند
تلخ مثل عسل
خارج نبشت
بیتوته
حرفهايي براي نگفتن
ناجي درون
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
اخبار ICT
تالارهاي گفتگو
آمار وبلاگ 
خروجی وبلاگ
طراح قالب لیلا سینکی
لوگو دونی
من یه خاله ی جالب دارم .
از نظر خاله ی من ، آدمای دنیا به دو دسته تقسیم می شن : دانشمندها و خنگها . اگه کسی رو دوست داشته باشه در دسته دانشمندها جا می ده و بقیه در دسته خنگها قرار می گیرن . من و برادرم رو دوست داره ؛ پس ما دانشمندیم . دخترای دائیم رو دوست نداره ؛ پس اونا خنگن .
یه دسته بندی دیگه هم داره : زیباهای هنرپیشه وار و زشتهای میمون شکل . طبیعتاً من مثل هنرپیشه ها خوشگلم و دختر دائیم مثل میمون بدترکیبه .
و کاملاً واضحه که در این طبقه بندیها غرض ورزی به شکلی بیمارگونه اعمال می شه . یه بار داشت برام از یه دختری تعریف می کرد که اتفاقاً دوستش داشت . « یه دانشمنده ! فوق العاده هم زیباست ؛ قد بلند ، باریک ، خوش هیکل ، پوست سفید .... درست مثل تو ! »
نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم . این ماجرا رو برای هر کسی هم که تعریف کردم ، شلیک خنده رو سر داد ؛ چون من نه دانشمندم ، نه قد بلند ، نه خوش هیکل ، نه باریک و نه سفید پوست . یه دخترسبزه با قد 156 و وزن 65 که برای جمع و تفریق کردن اعداد مجبوره از انگشتاش استفاده کنه ، مطلقاً خصوصیات بالا رو نداره .
و اما دارم می رم شیراز پیش این خاله ی جالب . خاله ای که معتقده دکترها همه بی سوادن و هر کی گوش به حرفشون بده می میره . خاله ای که بهم توصیه می کنه هر 10 روز یکبار حمام کنم چون بیشتر از این ضرر داره و همراه صبحانه ، هویج خام بخورم که خاصیت داره .
من در قبال خاله ام احساس گناه می کنم . او با عشقی بی شائبه منو دوست داره در حالیکه من بیشتر از 24 ساعت نمی تونم تحملش کنم .
این رابطه های یک طرفه بالاخره یه روزی منو از پا می ندازه .
چند تا باد آورده ؟ () | یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧ - نازيلا |لینک به نوشته

# نمردن بهتر از به دنیا آوردن نیست ؟ ( اگر خورشید بمیرد / اوریانا فالاچی )
# باید یه راهی وجود داشته باشه که قبل از اینکه کسی رو به دنیا بیاریم ، ازش بپرسیم می خواد به دنیا بیاد یا نه .
# شاید کشتن آدما جنایت باشه اما به دنیا آوردنشون علیرغم میلشون ، جنایت تره .
# من خیلی هم از به دنیا اومدنم شاکی نیستم.
چند تا باد آورده ؟ () | دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧ - نازيلا |لینک به نوشته

گاهی اوقات روحم پرواز می کنه برای سفر . سفر به جاهای دور . هیچوقت هلند رو ندیدم ، ژاپن رو هم همینطور . اما دلم می خواد برم آفریقای جنوبی . تو برنامه مستند کانال 4 دیدم رودی از بوتسوانا می گذره که جزو معدود رودخونه های دنیاس که به دریا نمی ریزه . گرچه سرچشمه اش فقط 300 کیلومتر تا اقیانوس فاصله داره اما ترجیح می ده کلی پیچ و تاب بخوره و آخرش تو صحرای کالاهاری تو شن و ماسه ها فرو بره . ظاهراً رودخونه ی احمقیه . اما حیات وحش اون بی نظیره . خواستم یه چند دقیقه ای از این دنیای خشک جدی مادی بی رحم دور بشم و فرض کنم با گروه فیلمبرداری رفتم آفریقا .
پرنده شناس فرانسوی گروه داشت درباره پرنده های اونجا حرف می زد که زنگ خونه رو زدن . یه شرکت اسباب کشی سراغ همسایه طبقه سوم رو می گرفت . یادم افتاد پروژه جمع کردن اتاقم در خونه پدری نا تمام مونده و باید یک یا دو روز دیگه واسه جمع کردن بقیه وسایلم وقت بذارم . کاری دردناک و عذاب آور و شکنجه گر . یعنی کندن آخرین بقایای هستی از خونه پدری . خونه ای که برای خیلی از دخترای ایرانی مکان امنیه . تو فیلمها می بینیم زنها همچین که از شوهرشون قهر می کنن چمدونشونو می بندن و می رن خونه پدر . مثل خیلی چیزای دیگه ، در این مورد هم قضیه من بر عکسه . بگذریم .
دوباره به فیلم مستند برگشتم . قسمت پرنده ها رو از دست داده بودم اما نقاش گروه داشت از عقاب شب پرواز اونجا نقاشی می کشید . موبایلم زنگ زد . رئیس سابقم بود . پرسید هنوز جایی مشغول به کار نشدم ؟ و اگه نه ، یه جای خوبی برام سراغ داره . همچین که تصمیم می گیرم تمام لینکامو با یه آدمایی قطع کنم ، مرتب بهشون وصل می شم . ( و کاملاً قابل درکه که همچین که از یه آدمایی خوشم بیاد ، عین صابون از تو دستم لیز می خورن ! ) . دوباره به دنیای کثیف اینجا پرتاب شدم . کار جدید چیه ؟ مسیرش کجاس ؟ بیمه می شم ؟ حقوقش چقده ؟ ( تلویزیون داشت یه تمساح رو نشون می داد که از ساحل رودخونه توی آب می لغزید ) یه مدیر داخلی برای یه شرکت مهندسی آرشیتکت می خوان . تو ملاصدرا . بیمه هم رد می کنن و با توجه به این شرایط حقوق خوبی هم می دن . تا سقف 200 تومن ! طبق معمول سرم منت گذاشت :« البته به همه کس این حقوق رو نمی دن .... چون شما یک شخصیتت استثنایی !!!! هستید ، حاضرن علاوه بر بیمه ، این حقوق رو هم بدن . من از شما خیلی تعریف کردم .» ( تمساح داشت زیر آب پیچ و تاب وحشتناکی می خورد ، احتمالاً شکاری گیرش اومده بود .) خیلی ممنون آقای رئیس سابق که به فکر من بودین . اما متأسفم . دیگه حاضر نیستم خودمو ارزون بفروشم . من معتقدم تمام ما خود فروشیم اما هر کسی قیمتی داره . قیمت من بیشتر از این حرفاس . بازم منت : « همه جا همین حقوق رو می دن .... هیشکی بیشتر نمی ده . اما چون خصوصیات شخصیتی شما ..... » بازم مرسی آقای رئیس سابق . اما بهم قول جایی رو دادن که بدون منت دو برابر پرداخت می کنه . قبض برق و تلفن و شارژ آپارتمان و ویزیت دکتر و آزمایش و دارو و تاکسی و برنج و چای ؛ یه حقیقت کثیفه . « آقای مهندس الآن پیش من هستن ... براشون مهمه با چه کسی کار بکنن ..... اگه دوست داشته باشین .... » . نه ، دوست ندارم آقای رئیس سابق . ( تمساح دوباره آروم شده بود . فقط چشماش از زیر آب بیرون بود ؛ احتمالاً منتظر شکار بعدی .) « آقای مهندس هم گاهی دست به قلم می برن ..... بهشون گفتم که شما.... » چرا ولم نمی کنین ؟ خواستین لطف کنین که کردین . بسه دیگه !
تلفن رو که قطع کردم ، تیتراژ پایانی برنامه مستند پخش می شد .
سفر خوبی بود . یادم انداخت هنوز زنده ام و قابل خرید و فروش . و دنیا کوچک نیست اندازه آن کامیون اسباب کشی . و جایی تمساحی خودش را زندگی می کند و عقابی روی بوم نقاشی می نشیند و با تعجب به تصویرش نگاه می کند . و مردی چنان عاشقانه از عقربها صحبت می کند که گویی با معشوقه اش در شبی طوفانی کنار شومینه روشن عشق می ورزد .
و من هنوز خودم را پیدا نکرده ام .......
چند تا باد آورده ؟ () | جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧ - نازيلا |لینک به نوشته

چرا تو فیلمها همه باشعور و مثبت و با ظرفیتن اما در دنیای واقعی همه بی شعور و منفی و بی ظرفیت ؟ !
چند تا باد آورده ؟ () | پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧ - نازيلا |لینک به نوشته

یک شب تو را از عطشی سیراب خواهم کرد
یک شب تو را بر عطشی تشنه خواهم کرد
که هیچ زن
خاطره ی گوارایش را به مردی نچشاند چنین جاودانه ، ناتمام .
یک شب خواهم آمد
با طعم ناشناس ِ گس و کال ِ بلوغ زن
و تو را به جنوبی ترین تجربه ی زنانگی ِ مطلق مهمان خواهم کرد .
در تقدس دست نیافتنی ِ پردیس ازلی
آن جا که دل لرزه ی بوسه ی زن
هنوز بر دل هیچ مرد حس غریب ِ بستن ِ چشمان را نینداخته است
رازی سَربه مُهر بر تو خواهم گشود به حجم ِ هستی ، به بُعدِ خدا ، راز ِ زن .
با تو خواهم خوابید .
راز
خودم را زندگی کردم / مهوش محمدی ارانی
پ . ن : نمی دونم وزارت ارشاد چطوری به این کتاب مجوز داده ! اما در هر حال دَمشون گرم . سراینده و ممیزی وزارت .
چند تا باد آورده ؟ () | سهشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧ - نازيلا |لینک به نوشته

احساس یه پیرزن 81 ساله اجاق کور رو دارم که سالگرد فوت شوهرش نزدیکه ؛ روماتیسم مفصلی امونشو بریده و زخم معده کهنه اذیتش می کنه . تو این هیری ویری دندون مصنوعیشو رو هم گم کرده !
چند تا باد آورده ؟ () | شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧ - نازيلا |لینک به نوشته


