صفحه نخست
آرشیو من
تماس با من
نویسنده نازيلا
آرشیو وبلاگ
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
لینک ها
خر نسبتاً فهيم
آي كيو هايي در حد سس مايونز
پرنده بي پرنده
دل گویه ها
اورمزدان
نسل سوخته ایران
تنهایی پر هیاهو
داستانهای هزار و چند شب
استامینوفن
هستونک
ستایش های یک آریایی نیک کردار
یادداشت های یک زندانی
چپ کوک
از مرگ
ناکجا آباد
روزهای عمیق
ابر اردیبهشت
احمقانه ها
آقای آکروفوبیک
قصه های عامه پسند
کیک و عکس
عشق , امضای من است
Frida's plastic world
توکای مقدس
خاطرات دهه شصت
روشنان
آيا سوالي داريد؟
دختر اردیبهشتی
وتباهی آغازیافت
صورتک خیالی
رانيتيدين
در اين مكان چلوكباب حرف اول را مي زند
تلخ مثل عسل
خارج نبشت
بیتوته
حرفهايي براي نگفتن
ناجي درون
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
اخبار ICT
تالارهاي گفتگو
آمار وبلاگ 
خروجی وبلاگ
طراح قالب لیلا سینکی
لوگو دونی
« وقتی به خاطره ای در ذهن دیگری تبدیل می شوی ، وقتی دیگری به خاطره ای در ذهن تو بدل شده است ، آیا به مرزهای عشق نزدیک نشده ایم ؟ آیا عشق ، ناتوانی ما در فراموش کردن خاطره ای دور نیست ؟ »
وحتی یک کلمه هم نگفت / هاینریش بل
چند تا باد آورده ؟ () | ۱۳۸٧/۱٠/٢٩ - نازيلا |لینک به نوشته

این چندمین بار بود که سرماخوردگی منو با حاملگی اشتباه می گرفتن. آخه گوز و شقیقه چه ربطی به هم داره و هر دوش چه ربطی به شما ؟! مگه کسی ازتون نظر خواست ؟
پ . ن : خدایا ..... من تو این مملکت خراب شده چه غلطی می کنم ؟
چند تا باد آورده ؟ () | ۱۳۸٧/۱٠/٢٦ - نازيلا |لینک به نوشته

حتی اگه حالم خوب باشه ، وقتی یه نفر روزی 6 بار حالمو بپرسه ، بد می شم .
تو رو خدا بفهم !
چند تا باد آورده ؟ () | ۱۳۸٧/۱٠/٢۱ - نازيلا |لینک به نوشته

اين مطلب رو دو سال پيش موقع انتخابات مجلس تو وبلاگ قبليم گذاشته بودم . اين روزا كه بحث غزه داغه ، بازم يادش افتادم . چكار كنم ... بيشتر از اينكه تحت تأثير اخبار اون ور دنيا و تبليغات تلويزيوني قرار بگيرم ، تحت تأثير واقعيت هاي بغل گوش خودمون قرار مي گيرم .
انرژی هسته ای .... حق مسلم ماست!
آرش کلاس دوم دبستانه . می پرسه :
- چکار می خوای بکنی ؟
- می خوام ببینم استخونات محکمه یا نه ..... می خوای چه کاره بشی ؟
- فوتبالیست .
- خب ؛ به همین خاطر می خوام مطمئن بشم انقدر قوی هستی که بتونی توپ رو پرت کنی یا نه .
- پس چرا از دستم عکس می گیری ؟ من با پام توپ رو شوت می کنم !
خراب کرده بودم . اما بلافاصله راه فرار رو پیدا کردم :
- شاید تو رو دروازه بان بکنن . اونوقت چی ؟
لبخند شرمگینی می زنه . همینطور که دارم کار آرش رو انجام می دم ، با مامانش حرف می زنم . از کی متوجه شدن بچه مریضه ؟ علائمش چی بوده ؟ رژیمش رو رعایت می کنه ؟ شیراش رو می خوره ؟ مامانش می گه : « خانم به خدا نمی دونین چقدر سخته . بچه همیشه گشنه است . مجبورم غذاها رو از جلوی چشمش دور نگه دارم . شیری که بهمون می دن کمه . تو بازار آزاد هر قوطی 6000 تومنه . باباش کارگره . از کجا بیاریم ؟ »
فاطمه که می آد تو ، قلبم می ریزه . پدرش تیپ مشکیه اما خودش ....چشمای آبی آبی ، موهای طلایی طلایی ... . با احتیاط از پدرش می پرسم تو خونواده کسی رو دارن که بور و زاغ باشه ؟ پدرش می گه بله . خونواده مادریش بورن و اضافه می کنه فاطمه از بدو تولد تحت نظر بوده و رژیم غذاییش رو خیلی خوب رعایت می کنه . فاطمه یک کمی خجالتیه . طول می کشه تا ارتباط بگیره .
- خب ، فاطمه خانم ، مدرسه می ری ؟
( تکون سر به معنای تأیید )
- کلاس چندمی ؟
- پیش دبستانی .
- تو می خوای چه کاره بشی ؟
- خانم دکتر.
- بارک الله . پس باید خیلی خوب درس بخونی .
- از اون خانم دکترایی که تو اطاق عملن !
- می دونی واسه اینکه خانم دکتر بشی باید رژیمت رو رعایت کنی ؟
( تکون سر )
- اگه شیرت رو بخوری و رژیمت رو رعایت کنی می تونی خانم دکتر اتاق عمل بشی .
( بازم تکون سر )
وضع مالی پدر فاطمه خوبه . از آلمان ماکارونی مخصوص بیماران پي *ك *يو می آره و شکلات بدون فنیلآلانین برای دخترش می خره . فاطمه گرسنه نمی مونه . ضریب هوشیش هم عالیه . بلوند بودنش هم ربطی به بیماریش نداره .
مازیار هم بیماره . اونم پیش دبستانیه . می خواد پلیس بشه . پلیس راه . یک کمی بیش فعاله . شیرش رو با گریه می خوره ، چون بد مزه است . اونم گرسنه است .
بچه های پي *ك *يو تقریباً هیچی نمی تونن بخورن . برنج ، نون ، ماکارونی ، لبنیات ( حتی شیر مادر ) ، گوشت ، مرغ ، سیب زمینی .... تمامش قدغنه .
مهدی 5 سالشه اما نمی تونه حرف بزنه . مواظب راه رفتنش هم باید باشی چون می خوره زمین . حرکات غیر عادی داره . تا 2 سالگی بیماریش رو تشخیص نداده بودن و بهش همه چیز می دادن بخوره . با دیدن بارش برف بزرگترین تجربه زندگیش رو پشت سر گذاشته . آخه جنوب زندگی می کنن . مادرش تا اونجایی که می شه سعی می کنه مهدی گشنه نمونه . اما تخریب سلولهای عصبی کار خودشو کرده .
لیلای 13 ساله یک عقب مونده کامله . مرتب رو زمین تف می کنه و اصوات عجیب و غریب از خودش در می آره . موهای بور و چشمای روشنش می گن هنوز هم رژیمش رو رعایت نمی کنه . اگه رژیم غذاییش رعایت بشه رنگ موهاش و چشماش تیره تر می شه ، مثل برادرش که سوم استثنایی درس می خونه . سالم نیست اما می تونه از خودش مراقبت کنه . مادرش می گه : « می دونین کتک زدن بچه گرسنه سر سفره واسه اینکه غذا نخوره ، یعنی چی ؟ چطور نون رو از دستش بگیرم ؟ »
هر کدوم از والدین یک کتاب درد دل دارن . این بیماری جزو بیماریهای خاص نیست ( نمی دونم چرا مسئولین نمی خوان این کارو بکنن ) پس انجمن بودجه کافی نداره . انجمن با کمک مردم خیر می چرخه . غذاهای این بچه ها جزو مواد غذایی لوکس به حساب می آد و گمرک سنگینی بهش تعلق می گیره . تقربیاً کسی از عهده خرید مواد غذایی مخصوص ( اگه پیدا بشه ) بر نمی آد.( هر يك کیلو برنج مخصوص بیماران پي *ك *يو 12000 تومان قیمت می خوره ) . والدین دو راه بیشتر ندارن : یا بچه سیر و عقب مونده ذهنی بزرگ کنن یا بچه گشنه و سالم .
دست خودم نیست . از تمام کاندیداهایی که عکسشون به در و دیوار شهر آویزونه ، حالم به هم می خوره .
خیلی چیزا حقمونه ..... خیلی چیزا ......
چند تا باد آورده ؟ () | ۱۳۸٧/۱٠/۱٧ - نازيلا |لینک به نوشته

اوضاع خیلی هم بد نیست . چون :
- فهمیدم خیلی هم به نوشتن وبلاگ معتاد نیستم .
- یاد گرفتم قهوه فرانسه درست کنم .
- هنوز معتقدم این حق همه ی آدمهاست که راجع به همدیگه نظر بدن ، حتی اگه بعضیها اسمشو قضاوت بذارن .
- می تونم از بعضیها متنفر باشم .
- بهم ثابت شد تقریباً هیچ کجا وجود نداره که آدم بتونه خودِ خودِ خودش باشه.
- خدا وکیلی جمع اراذل ، سگشون شرف داره به جمع باکلاسها .
- تونستم با آرامش روبروی یه مرد بشینم و از اینکه با دودختر دیگه و همزمان هر سه تاشون با هم دیگه س.ک.س داشتن ، دلم آشوب نشه .
- تصمیم گرفتم از خیر دومین کتابم بگذرم . ممیزی وزارت ارشاد مثله اش کرده.
- هفته ی دیگه سومین کتابم رو می دم ناشر جدید بخونه .
- مثل زنهای " مردم " یواشکی گوشه ی پرده رو زدم کنار و برعکس همیشه که حرص می خوردم و فحش می دادم ، با لبخند ( درحقیقت قهقهه ) و لذت به دسته ی عزاداران حسینی نگاه کردم .
- به گوشم رسید که رد درخواست هم بستری از طرف من ، منجر به بوجود آمدن این یقین در طرف مقابل شده که من مذهبی هستم .
- هنوزم اگه یکی بهم بگه ازم خوشش اومده ، عین " آیسبرگ " از کنارش رد می شم .
- انگار بالاخره دارم سرما می خورم .
- با « ایتالوکالوینو » توسط کتاب « بارون درخت نشین » و با « بهومیل هرابال » توسط کتاب « تنهایی پر هیاهو » آشنا شدم و از این آشنایی مفتخرم .
- کماکان از ضعفهای وجودم حالم به هم می خوره .
- نتونستم بفهمم چرا دیدارها باعث می شن آدم دلتنگ تر بشه ؟
پ . ن : من نمی دونم چه کسی هستم .
چند تا باد آورده ؟ () | ۱۳۸٧/۱٠/۱٥ - نازيلا |لینک به نوشته


