صفحه نخست
آرشیو من
تماس با من
نویسنده نازيلا
آرشیو وبلاگ
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
لینک ها
خر نسبتاً فهيم
آي كيو هايي در حد سس مايونز
پرنده بي پرنده
دل گویه ها
اورمزدان
نسل سوخته ایران
تنهایی پر هیاهو
داستانهای هزار و چند شب
استامینوفن
هستونک
ستایش های یک آریایی نیک کردار
یادداشت های یک زندانی
چپ کوک
از مرگ
ناکجا آباد
روزهای عمیق
ابر اردیبهشت
احمقانه ها
آقای آکروفوبیک
قصه های عامه پسند
کیک و عکس
عشق , امضای من است
Frida's plastic world
توکای مقدس
خاطرات دهه شصت
عقاید یک دلقک
من یک زنم
روشنان
آيا سوالي داريد؟
دختر اردیبهشتی
وتباهی آغازیافت
صورتک خیالی
رانيتيدين
در اين مكان چلوكباب حرف اول را مي زند
تلخ مثل عسل
خارج نبشت
بیتوته
حرفهايي براي نگفتن
ناجي درون
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
اخبار ICT
تالارهاي گفتگو
آمار وبلاگ 
خروجی وبلاگ
طراح قالب لیلا سینکی
لوگو دونی
مرد قول داد براي ناهار خانه باشد . زن غذا درست كرد و منتظر ماند . ساعت 12 مرد گفت زودتر از 3 نمي رسد . زن همچنان منتظر بود . ساعت 4 گفت تا 6 خودش را مي رساند . وقتي 6:30 آمد ، ناهار خورده بود . زن ياد گرفت ديگر منتظر نماند .
چند تا باد آورده ؟ () | جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦ - نازيلا |لینک به نوشته

اينم ليست فيلمهايي كه از ديدنشون لذت بردم ( به پيشنهاد آزموسيس ) . فقط چون كارگردان بعضيها رو نمي دونستم و تاريخ ساخت بعضي ديگه رو ، هيچكدومشو ننوشتم .
1 - كازابلانكا
2 - پنجره اي رو به حياط
3 - هفت عروس براي هفت برادر
4 - اشكها و لبخندها ( آواي موسيقي )
5 - گربه روي شيرواني داغ
6 - سينما پاراديزو
7 - آپارتمان
8 - پلهاي مديسون كانتي
9 - سه گانه كيشلوفسكي ( آبي ، سفيد ، قرمز )
10 - زندگي زيباست
تبصره : نمي دونم كارتونها و سريالها هم جزو بازي هستند يا نه . به هر حال از هر كدوم نام مي برم :
1 - سريال دايي جان ناپلئون
2 - كارتون پوكوهانتس و غول آهني
3 - سريال Mind your language
پ . ن : يه سؤال احمقانه : چطور مي شه هم كار كرد ، هم از زندگي لذت برد ؟
چند تا باد آورده ؟ () | دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦ - نازيلا |لینک به نوشته

Everything I've ever done
Everything I ever do
Every place I've ever been
Everywhere I'm going to
It's a sin
ديشب كليپ اين آهنگ رو كه از يه كانال ايتاليايي پخش مي شد ، ديدم و يه دفعه يادم افتاد يه زماني عاشق Pet Shop Boys بودم .
پ . ن : فقط يك صفحه از ترجمه ام مونده و اين يك صفحه انگار هيچوقت تموم نمي شه . من با تموم كردن بعضي چيزا خيلي مشكل دارم .....
چند تا باد آورده ؟ () | جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦ - نازيلا |لینک به نوشته

ايستادم و شگفتيهاي خلقت خداوند مهربان رو نظاره كردم :
حسين 18 ساله ، با تابلوي باليني كاتاتونيك ، دستشو روي دستگيره در ورودي بخش گذاشته بود و همونطور مونده بود . اين قبل از اون بود كه اونقدر پرخاشگري كنه و فحش بده كه مجبور شيم با دارو بخوابونيمش .
همون موقع ، حليمه ، مريض پارانوئيد ، سراسيمه به من نزديك شد و بريده بريده و با التماس گفت : « يه عده بيرون وايسادن و دارن بهم مي گن " منافق " . تو رو خدا برو و بهشون بگو من منافق نيستم . »
باز هم همون موقع ، مزدا ، در مراحل افسردگي حاد ، كه بعد از عمري از جاش بلند شده بود راه بره ، سرش گيج رفت و با سرو صداي زيادي زمين خورد .
يكي از خدمه آقا به سمت مزدا دويد . مسئول شيفت با ملايمت دست حسين رو از دستگيره جدا كرد و به آرومي به سمت تختش برد . من زير بازوي حليمه رو گرفتم و اونو به سمت اتاقش بردم . با خشونت دستشو ازدستم بيرون كشيد و فرياد زد : « مي خواي منو تحويل بدي ؟ ! »
گفتم : « معلومه كه نه . من مطمئنم شما منافق نيستيد . »
مزداي 24 ساله همونطور كه روي زمين نشسته بود ، صورتشو توي دستاش قايم كرده بود و داشت گريه مي كرد . دستمو روي شونش گذاشتم و پرسيدم جاييش درد مي كنه ؟ با تكون سر بهم فهموند كه نه ؛ فقط داره گريه مي كنه .
و اين داستانها هر روز و روزي چندين بار تكرار مي شه . جل الخالق ! اگه من خدا بودم ، عمراً مي تونستم اينقدر متفاوت و رنج آور بيافرينم !
پ . ن 1 : چرا همش از بديها بگم ؟ تورج ( كه عين 6 ساعت شيفت رو با بيقراري ، بيشتر از من ، راه رفته بود ) به زور مي خواست بهم بستني چوبي كاله با طعم نسكافه بده . با مكافات قانعش كردم كه الآن فرصت ندارم و بهتره تا آب نشده بذارتش تو يخچال . ازم قول گرفت شيفت بعد بخورمش . اميدوارم تا حالا خودش ترتيبش رو داده باشه . بيشتر اوقات مريضها بدجوري با هوشن . همه چيز يادشون مي مونه !
پ . ن 2 : اين فضاي كار دوم بود . كار اولم ، دنياش كلي فرق مي كنه . زنها و دختراي زشت ، و بعضاً زيبا ؛ ميان و همه جاشونو عمل زيبايي مي كنن . مرفهين بي درد .....
چند تا باد آورده ؟ () | یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦ - نازيلا |لینک به نوشته

فردا ساعت 8 صبح ، شروع يه كار جديد ديگه ، همزمان با اون يكي .
عصبانيت در حد انفجار .....
پ . ن : كي مي گه مملكت با معضل بيكاري مواجهه ؟ از زماني كه تصميم گرفتم فقط يك هفته گذشته ..... درد من همينه .....
چند تا باد آورده ؟ () | چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦ - نازيلا |لینک به نوشته

خسته شدم از بس زن ِ خودم بودم و مرد ِ خودم .
مي شه يكي بياد شوفاژهامو هواگيري كنه ؟؟؟؟
پ . ن : فردا ساعت 7:30 صبح ، اولين روز شروع كار جديدم . به همين خاطر عصبانيم ...
چند تا باد آورده ؟ () | سهشنبه ۸ آبان ۱۳۸٦ - نازيلا |لینک به نوشته

امشب دلم نمي خواد كتاب ترجمه كنم . اشكالي داره ؟ رسيدم به صفحه 165 ؛ اولين سطر ، كه با جمله : She felt sunk شروع مي شه .
يه فيلم ديدم كه اگه نمي ديدم هم چيزي رو از دست نمي دادم . Angle Heart . عمداً با زيرنويس فارسي ديدم . حوصله تمركز نداشتم .
اما ديروز كه داشتم چلوخورش گل كلم درست مي كردم ؛ يكي از نوارهاي قديميم رو گوش مي دادم كه خيلي چسبيد . انگار 1000 سال بود Old Songs گوش نكرده بودم . چشمامو بستم و خودمو در آهنگ رها كردم ....
You fill up my senses
Like a night in the forest
Like a mountains in spring time
Like a walk in the rain
Like a storm in the desert
Like a sleepy blue ocean
You fill up my senses , come fill me again
Come let me love you
Let me give my life to you
Let me drown in your laughter
Let me die in your arms
Let me lie down beside you
Let me always be with you
Come let me love you
Come love me again
…
…
تو احساسات مرا لبريز مي كني
مثل شب در جنگل
مثل كوهستان در فصل بهار
مثل راه رفتن در باران
مثل طوفان در صحرا
مثل يك اقيانوس آبي خواب آلود
تواحساسات مرا لبريز مي كني ، بيا و دوباره مرا لبريز كن
بيا و بگذار دوستت داشته باشم
بگذار زندگيم را به تو تقديم كنم
بگذار در خنده ات غرق شوم
بگذار درميان بازوانت بميرم
بگذار كنارت بياسايم
بگذار هميشه با تو باشم
بيا و بگذار دوستت داشته باشم
بيا و دوباره مرا دوست بدار
...
...
پ . ن : موافق نيستين كه وقتي متني ترجمه مي شه ، به ميزان 89% از سكه مي افته ؟
چند تا باد آورده ؟ () | جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦ - نازيلا |لینک به نوشته


