زندگی روی باد
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
تجربه

مرد قول داد براي ناهار خانه باشد . زن غذا درست كرد و منتظر ماند . ساعت 12 مرد گفت زودتر از 3 نمي رسد . زن همچنان منتظر بود . ساعت 4 گفت تا 6 خودش را مي رساند . وقتي 6:30 آمد ، ناهار خورده بود . زن ياد گرفت ديگر منتظر نماند .  


چند تا باد آورده ؟ () | جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦ - نازيلا  |لینک به نوشته

فيلم

اينم ليست فيلمهايي كه از ديدنشون لذت بردم ( به پيشنهاد آزموسيس ) . فقط چون كارگردان بعضيها رو نمي دونستم و تاريخ ساخت بعضي ديگه رو ، هيچكدومشو ننوشتم .

 

1   -  كازابلانكا

2   -  پنجره اي رو به حياط

3   -  هفت عروس براي هفت برادر

4   -  اشكها و لبخندها ( آواي موسيقي )

5   -  گربه روي شيرواني داغ

6   -  سينما پاراديزو

7   -  آپارتمان

8   -  پلهاي مديسون كانتي

9   -  سه گانه كيشلوفسكي ( آبي ، سفيد ، قرمز )

10 -  زندگي زيباست

تبصره : نمي دونم كارتونها و سريالها هم جزو بازي هستند يا نه . به هر حال از هر كدوم  نام مي برم : 

1   -  سريال دايي جان ناپلئون

2   -  كارتون پوكوهانتس و غول آهني 

3   -  سريال Mind your language 

 

پ . ن :  يه سؤال احمقانه :  چطور مي شه هم كار كرد ، هم از زندگي لذت برد ؟

 


چند تا باد آورده ؟ () | دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦ - نازيلا  |لینک به نوشته

SIN

 

Everything I've ever done

Everything I ever do

Every place I've ever been

Everywhere I'm going to

It's a sin

 

ديشب كليپ اين آهنگ رو كه از يه كانال ايتاليايي پخش مي شد ، ديدم و يه دفعه يادم افتاد يه زماني عاشق Pet Shop Boys  بودم .

 

پ . ن : فقط يك صفحه از ترجمه ام مونده و اين يك صفحه انگار هيچوقت تموم نمي شه . من با تموم كردن بعضي چيزا خيلي مشكل دارم .....   

 


چند تا باد آورده ؟ () | جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦ - نازيلا  |لینک به نوشته

شگفتيهای آفرينش !

ايستادم  و شگفتيهاي خلقت خداوند مهربان رو نظاره كردم :

حسين 18 ساله ، با تابلوي باليني كاتاتونيك ، دستشو روي دستگيره در ورودي بخش گذاشته بود و همونطور مونده بود . اين قبل از اون بود كه اونقدر پرخاشگري كنه و فحش بده كه مجبور شيم با دارو بخوابونيمش .

همون موقع ، حليمه ، مريض پارانوئيد ، سراسيمه به من نزديك شد و  بريده بريده و با التماس گفت : « يه عده بيرون وايسادن و دارن بهم مي گن " منافق " . تو رو خدا برو و بهشون بگو من منافق نيستم . »

باز هم همون موقع ، مزدا ، در مراحل افسردگي حاد ، كه بعد از عمري از جاش بلند شده بود راه بره ، سرش گيج رفت و با سرو صداي زيادي زمين خورد . 

يكي از خدمه آقا به سمت مزدا دويد . مسئول شيفت با ملايمت دست حسين رو از دستگيره جدا كرد و  به آرومي به سمت تختش برد . من زير بازوي حليمه رو گرفتم و اونو به سمت اتاقش بردم . با خشونت دستشو ازدستم بيرون كشيد و فرياد زد : « مي خواي منو تحويل بدي ؟ ! »

گفتم : « معلومه كه نه . من مطمئنم شما منافق نيستيد . »

مزداي 24 ساله همونطور كه روي زمين نشسته بود ، صورتشو توي دستاش قايم كرده بود و داشت گريه مي كرد . دستمو روي شونش گذاشتم و پرسيدم جاييش درد مي كنه ؟ با تكون سر بهم فهموند كه نه ؛ فقط داره گريه مي كنه .

و اين داستانها هر روز و روزي چندين بار تكرار مي شه . جل الخالق ! اگه من خدا بودم ، عمراً مي تونستم اينقدر متفاوت و رنج آور بيافرينم !  

 

پ . ن 1 : چرا همش از بديها بگم ؟ تورج ( كه عين 6  ساعت شيفت رو با بيقراري ، بيشتر از من ، راه رفته بود ) به زور مي خواست بهم بستني چوبي كاله با طعم نسكافه بده . با مكافات قانعش كردم  كه الآن فرصت ندارم و بهتره تا آب نشده بذارتش تو يخچال . ازم قول گرفت شيفت بعد بخورمش . اميدوارم تا حالا خودش ترتيبش رو داده باشه . بيشتر اوقات مريضها بدجوري با هوشن . همه چيز يادشون مي مونه !

 

پ . ن 2 : اين فضاي كار دوم  بود . كار اولم ، دنياش كلي فرق مي كنه . زنها و دختراي زشت ، و بعضاً زيبا ؛ ميان و همه جاشونو عمل زيبايي مي كنن . مرفهين بي درد .....

 


چند تا باد آورده ؟ () | یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦ - نازيلا  |لینک به نوشته

عصبانيت بيشتر

فردا ساعت 8 صبح ، شروع يه كار جديد ديگه ، همزمان با اون يكي .

عصبانيت در حد انفجار .....

 

پ . ن : كي مي گه مملكت با معضل بيكاري مواجهه ؟ از زماني كه تصميم گرفتم فقط يك هفته گذشته ..... درد من همينه .....  

 


چند تا باد آورده ؟ () | چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦ - نازيلا  |لینک به نوشته

عصبانيت

خسته شدم از بس زن ِ خودم بودم و مرد ِ خودم .

مي شه يكي بياد شوفاژهامو هواگيري كنه ؟؟؟؟

 

پ . ن : فردا ساعت 7:30 صبح ، اولين روز شروع كار جديدم . به همين خاطر عصبانيم ...

 


چند تا باد آورده ؟ () | سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦ - نازيلا  |لینک به نوشته

Old Song

 

امشب دلم نمي خواد كتاب ترجمه كنم . اشكالي داره ؟ رسيدم به صفحه 165 ؛ اولين سطر ، كه با جمله : She felt sunk   شروع مي شه . 

يه فيلم ديدم كه اگه نمي ديدم هم چيزي رو از دست نمي دادم . Angle Heart . عمداً با زيرنويس فارسي ديدم . حوصله تمركز نداشتم .

اما ديروز كه داشتم چلوخورش گل كلم درست مي كردم ؛ يكي از نوارهاي قديميم رو گوش مي دادم كه خيلي چسبيد . انگار 1000 سال بود Old Songs گوش نكرده بودم . چشمامو بستم و خودمو در آهنگ رها كردم ....

 

You fill up my senses

Like a night in the forest  

Like a mountains in spring time

Like a walk in the rain

Like a storm in the desert

Like a sleepy blue ocean

You fill up my senses , come fill me again

Come let me love you

Let me give my life to you

Let me drown in your laughter

Let me die in your arms

Let me lie down beside you

Let me always be with you

Come let me love you

Come love me again

تو احساسات مرا لبريز مي كني

مثل شب در جنگل

مثل كوهستان در فصل بهار

مثل راه رفتن در باران

مثل طوفان در صحرا

مثل يك اقيانوس آبي خواب آلود

تواحساسات مرا لبريز مي كني ، بيا و دوباره مرا لبريز كن

بيا و بگذار دوستت داشته باشم

بگذار زندگيم را به تو تقديم كنم

بگذار در خنده ات غرق شوم

بگذار درميان بازوانت بميرم

بگذار كنارت بياسايم

بگذار هميشه با تو باشم

بيا و بگذار دوستت داشته باشم

بيا و دوباره مرا دوست بدار

...

...

 

پ . ن : موافق نيستين كه وقتي متني ترجمه مي شه  ، به ميزان 89% از سكه مي افته ؟ 


چند تا باد آورده ؟ () | جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦ - نازيلا  |لینک به نوشته