صفحه نخست
آرشیو من
تماس با من
نویسنده نازيلا
آرشیو وبلاگ
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
لینک ها
خر نسبتاً فهيم
آي كيو هايي در حد سس مايونز
پرنده بي پرنده
دل گویه ها
اورمزدان
نسل سوخته ایران
تنهایی پر هیاهو
داستانهای هزار و چند شب
استامینوفن
هستونک
ستایش های یک آریایی نیک کردار
یادداشت های یک زندانی
چپ کوک
از مرگ
ناکجا آباد
روزهای عمیق
ابر اردیبهشت
احمقانه ها
آقای آکروفوبیک
زندگی من
قصه های عامه پسند
کیک و عکس
عشق , امضای من است
Frida's plastic world
روشنان
آيا سوالي داريد؟
دختر اردیبهشتی
وتباهی آغازیافت
صورتک خیالی
رانيتيدين
در اين مكان چلوكباب حرف اول را مي زند
تلخ مثل عسل
خارج نبشت
بیتوته
حرفهايي براي نگفتن
ناجي درون
روز تکراری
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
اخبار ICT
تالارهاي گفتگو
آمار وبلاگ 
خروجی وبلاگ
طراح قالب لیلا سینکی
لوگو دونی
خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم شطح و طامات به بازار خرافات بریم
سوی ِ رندان ِ قلندر به ره آورد ِ سفر دلق ِ بسطامی و سجاده طامات بریم
حافظ طلبید انگار . همانجا تفألی دیگر می زنیم و اگر اجل در لباس هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران ، نطلبیده باشد ؛ دوباره برمی گردیم .
شنیدیم شبهای حافظیه « یه چیز دیگه اس » . اشکالش این است که هیچوقت نتوانستیم شبها فک و فامیل را دو- در کنیم و تنها بزنیم بیرون .
چند تا باد آورده ؟ () | ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ - نازيلا |لینک به نوشته

و تو هرگز نخواهی فهمید
پشت دیوارهای سیاه چشمانم چه می گذرد
چرا که لبانم را می بوسی ،
بی آنکه کلمات پشت آن را بشنوی
هی !
فروشگاه سر ِ خیابان عروسکهای بی زبان حراج کرده
بهترین دلدار که نبودی
لااقل بهترین خریدار باش !
چند تا باد آورده ؟ () | ۱۳۸۸/۱۱/۱٦ - نازيلا |لینک به نوشته

رسماً به شام دعوت شدم : « بیا با هم بریم یه ساندویچ سوسیس بخوریم ، بعد تو برو خونه تون ! »
بترکه چشم حسود که توانائیهای من در اغوای دیگران ، از یه پسربچه ی 3 ساله شروع می شه و به همونجا خاتمه پیدا می کنه .
چند تا باد آورده ؟ () | ۱۳۸۸/۱۱/۱٤ - نازيلا |لینک به نوشته

در مقدمه ی کتاب جنس ضعیف / اوریانافالاچی ؛ نویسنده اینطور نوشته :
همیشه سعی می کردم تا اون جا که می شه درباره ی زنا و چیزایی که به اونا مربوطه چیزی ننویسم . نمی دونم چرا از این کار ناراحت می شدم و کل ماجرا به نظرم مسخره می اومد . آخه مگه زنا از یه نژاد دیگه اَن ، یا از یه سیاره ی دیگه اومدن که باید جداگونه و تو بخش خاصی از روزنامه درباره شون مطلب نوشت ؟ مثل بخش ورزشی ، یا سیاسی ، یا هواشناسی ! زن و مرد واسه ی زندگی کردن کنار هم به وجود اومدن و از اون جا که این موضوع – برعکس نظر یه عده منحرف – خیلی هم لذت بخشه ، دلیلی نداره جوری به زنا نگاه کنم که پنداری تو به کره ی دیگه زندگی می کن و خود به خود آبستن می شن !
هفته ی پیش با کلی تردید و دودلی داستانم رو – که در حقیقت استارتش پاییز پارسال خورده بود و به طور خسته کننده ای تا حالا کش پیدا کرده بود – یواشکی دادم به رئیس و ازش خواهش کردم بخونه و نظرش رو بدون رودرواسی بهم بگه .
و دیشب ازم خواست بعد از کار بمونم تا باهام صحبت کنه . حرفاش خیلی مفید بود . در کمال تعجب بیشتر از اونچه که فکرش رو می کردم روی داستانم وقت گذاشته بود و خط به خط و کلمه به کلمه اونو آنالیز کرده بود . چیزهایی از اون وسط کشید بیرون که خودم هم بهش توجه نداشتم . نقاط ضعف و نقاط قوت داستان رو بهم نشون داد (ضعفها بیشتر بود !). اعتراف کرد بعضی از حرفهاش کاملاً سلیقه ای و پیشنهادیه اما بعضیاش تکنیکیه که باید رعایتشون کنم . گفت همین الآنم می تونم اونو بدم برای چاپ بررسی کنن ، اما حیفه . بهتره روش بیشتر کار کنم .
اما چیزی که اون وسطا گفت و توجهم رو جلب کرد این بود :
« خیلی خوبه با اینکه زنی اما زنونه نمی نویسی . این سبک داستان نویسی – سورئال – سبکیه که زنها کمتر سراغش می رن . در ایران تقریباً هیچ زن نویسنده ای با این سبک نداریم . قفسه ها رو ببین . پر از کتابای زنونه ایه که زنها نوشتن . اما متأسفانه زنها تخیل ندارن ؛ یا جرأت نوشتنش رو . در داستانهاشون ، فقط خودشون و زندگیشون رو می نویسن . یه بار آرایشگر، یه بار معلم ؛ اما در نهایت خودشونن . اینه که داستانهاشون تکراری و خسته کننده می شه . تو این مزیت رو داری که هم زنی و هم تخیل داری . ازش استفاده کن . من به عنوان یک مرد ، اگه بخوام از نگاه یه زن ِ بالرین زندگی رو بینم ، نتیجه خیلی مسخره می شه . اما تو می تونی . به قهرمانت بپرداز . از زندگی عاشقانه اش بگو . از روابطش . روی اون حس خیانت بیشتر تکیه کن . خیلی خوبه که مَرد داستان ، آدم بَده نیست ؛ چیزی که اغلب در داستانهای زنونه اتفاق می افته .... »
خب ، صرف نظر از نکات تکنیکی و سلیقه ای ، این یک اظهار نظر کاملاً مردونه بود !
دیشب فهمیدم هیچی نمی دونم . فکر می کردم سبکم رئاله ، که نیست . فکر می کردم تخیل ندارم ، که انگار دارم . فکر می کردم کاملاً زنونه نوشتم ، که ننوشتم . راستش منم فکر می کردم خودمو دارم می نویسم . اما گویا خواننده همچین فکری نمی کنه . بهتر !
ولی سردرگمم . بعضی مردها فکر می کنن من یه فمینیست دوآتیشه ام و اغلب زنها فکر می کنن یه زن ستیزِ طرفدار پروپاقرص مردها هستم ( اینو حتی از روی کامنتهایی که خصوصی یا عمومی گاهی برام می ذارن، می شه فهمید ). این نشون می ده یه جای کار خیلی ایراد داره . شاید با نوشتن بتونم پیداش کنم .
چند تا باد آورده ؟ () | ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ - نازيلا |لینک به نوشته

فکر می کنم استعدادم در نوشتن حال و هوای عاشقانه و رمانتیک ، به اندازه ی اطلاعاتم در زمینه ی زندگی سوسمارهای استرالیاست . به همین خاطر گاهی وسوسه می شم بدزدمشون ( البته نه سوسمارها رو ) . آخه آدم چیزی رو می دزده که نداره و دلش می خواد داشته باشه .
اینم مطلبی که به شدت باهاش همذات پنداری دارم ؛ با اینکه در جایگاه مخاطب هستم و نه جایگاه نویسنده .
لینک اصلیش رو هم می ذارم که با فیل شکن می شه بهش رسید .
در این مکان چلوکباب حرف اول را می زند
.
.
وقتهایی میرسد / که با الفبای یونانی حرف میزنی./ و رنگهای آمده از چشمت / مثل نـئـون کافهها تصنّعی میشود./ و خوب میفهمم،/ وقتی دست به مویت میکشی/ چقدر باورنکردنیام برایت./ حتی با ناخنت که بازی میکنی/ معلومست که در فکر «لاک» نیستی؛/ فکرت با کوهی از ناخن پر میشود/ و آنقدر نزدیک به «آن» میایستی/ که جلوی دیدت گرفته میشود./ انگار پنجرهای خاک گرفته میشوی/ که پشتش باران بیاید یا نه،/ و گنجشکی از آن رد شود یا نه،/ هیچ فرقی هم نکند./ شاید باورم شود/ که کیسهای از بخار رنگی هستی/ که میتوانم از میانت عبور کنم./ معجونی از : کمی سراب زرد/ و انعکاس جیغ در درّه/ و محو شدنِ «هفت صبحیِ» مـه./ باز امّا ممکنست به اشتباه افتم / با نشانههای پراکنده ، اینور و آنور:/ جسـدِ «ریز-تـکّههای» ناخن/ که قربانی دندانِ فکر شدهاند؛/ باز ماندنِ واسکونسلوس یا بورخس / و بهاحتمالکمتری یـوسا، زیر صندلی؛/ تکرار نیممصرعی از حافظ هزار بار./ بههر حال از ظاهر ابری و بیقاعدهات / هیچ «چیـز» موثقی درز نمیکند./ البته، به زیباییات حتی اضافه میشود،/ اگر در نور صورتی ببینمت:/ برق زدنِ خیس و لرزان نگاه،/ مکـثی که در ترانهی زیر لب میآوری،/ زیتونی و مات شدنِ چهرهات،/ و آن تأمّلی که در پلکزدن میکنی./ و خب، خواستنیتر هم میشوی./ ولی باز هم آنقدر دور و سایه ای/ که در نگاهی از قاب دیوار تا گُلی بر میز/ ممکنست به خواب رَوی./ درعوض میتوانی صمیمانه، یکسره/ از گلایل که بعنوانِ گل قبول نداریاش/ آنقدر تعریف کُنی/ که من «یه جورایی» به خواب روم./ و تو کُفری شوی و از کوره در رَوی:/ جرّ و بحثهای صدساله را بهیاد آوری/ فلان حرف در فلان مهمانی/ و اینکه چرا میـگو نمیخورم،/ و چرا همیشه جین میپوشم./ و من در جواب، خندهام بگیرد / و تو دیوار را نگاه کنی،/ و من در جواب، خندهآم بمیرد./ شاید به جای تمام اینها / بیقرار شوی و گوشَت داغ شود :/ هزار بار در یخچال را الکی باز میکنی / تا نهایتاً یک قلپ آبانار بخوری؛/ انداختنِ کبریت-فِرتوفِِرت-بهدنبال وزیر؛/ به دقّت، ریز کردنِ پوست میوهها / با دلایل نامعلوم، بویژه در مورد خیار./ جوریکه برایم عادّی میشود / که هر «بله»ی بدیهی را بگویی «نه»/ و برعکس، و باز هم بر عکس./ و مطمئن میشوم که میتوانی/ با خطّ میخی بنویسی «خستهام» یا «آه»/ و دروغ و راستش را نفهمی./ دوباره بهحمّام میروی که صبح هم رفتهای / و فنجانهای قهوه را / «آتیش به آتیش» سر میکِشی/ و سعی میکنی تفاله را تفسیر کنی/ و بهزور هم شده چیز شومی پیدا کنی./ بعد، ساعتها خیرهشدن به آتش شومینه. / بعد، مدّتی ورق زدنِ تقویمِ پارسال / از تیر به شهریور و قسمتی از پاییز. / بعد، زنجیرهای از چُرت و نفسهای عمیق./ و آخرش در کوچهای بنبست پارکمیکنی./ من برای درک کردنت همهکار میکنم :/ اطلس جغرافی، تلسکوپ، کتاب گیاهشناسی./ و برای شاد کردنت همهکار میکنم :/ عملیات ژانگولر و خاطرات دانشگاه،/ فضاحتهای هفدهسالگی و سربازی / و آنقدر نمیخندی به تلاش خالصانهام / که دچار حسِ نسبتاً مسخرهای میشوم./ ناامید نمیشوم و حرفهای خوب میزنم / و به طرزِ جدیدی نوازشت میکنم،/ نتیجه فقط تمدید سکوت است و خمیازه./ پیشنهاد شامِ «بیرون» شکست میخورد،/ ایضاً، کلّهپاچهی «۴ و ۵ صبح»./ و «شمال رفتنِ» ناگهانی / خفهمیشود در نطفه./ من کِز میکنم و تو دراز میکشی،/ تو راه میروی و من سوت میزنم، / هِی آبمیخورم، هِی لباس عوضمیکنی./ بعد می روی که ظرفها را / موشکافانه بشوری و احیاناً بشکنی./ شاید به دوستان فراموششده هم /«مِـسِـج» بدهی یا زنگ بزنی / یا دوباره شاید هوس کنی چُرت بزنی./ در چهرهات روانکاوانه نقب میزنم / و دلواپسِ «همهی اینها» میشوم،/ و راههای بازیافتنت را مرور میکنم./ البتـّـه میدانم به احتمالِ قریب بهیقین / کافیست« فردا» شود / که همهچیز مثل اوّلش باشد./ یعنی دوشنبه، شبشود ، بخوابیم،/ تا سهشنبه- حدّاکثر پنجشنبه- شود. / و خُب، کسی چه میداند،/ شاید یکی از همین سهشنبهها / به یــونــان سری زدیم،/ اگر تو با الفبای یونانی حرف نزنی / و من چیز کنم ... / و تو هم چیز کنی ...
چند تا باد آورده ؟ () | ۱۳۸۸/۱۱/۸ - نازيلا |لینک به نوشته

آدم دلش می خواد اون استوانه های آماری رو فرو کنه تو ماتحت هوادارا ؛ اونم از عرض !
چند تا باد آورده ؟ () | ۱۳۸۸/۱۱/٥ - نازيلا |لینک به نوشته

حاجی جان ! آقا !
درسته که اگه بره ، می گی « اون ضرر کرد » ؛ اما اگه خوب دور و برت رو نگاه کنی می بینی اگه تصمیم بگیره بمونه ، اونوقت تویی که ضرر کردی !
چند تا باد آورده ؟ () | ۱۳۸۸/۱۱/٤ - نازيلا |لینک به نوشته

حدود سالهای 66 یا 67 دختری رو می شناختم که الآن اسمش یادم نیست . اما یه حرفشو خوب یادمه . یه روز – حالا راست یا دروغشو نمی دونم – گفت : " من هر لحظه که اراده کنم ؛ ویزام این دستمه و بلیطم اون دستم . " با تعجب و حسرت بهش گفتم : " خب پس چرا نمی ری ؟ " چشماشو با حالت سینمایی روی هم گذاشت و با لحن شاعرانه ای جواب داد : " یعنی می خوای بگی دیگه درختهای خیابون فرح رو نبینم ؟! .... وااای ! نمی تونم ! "
منم حرفشو باور کردم و فکر کردم چقدر احمقه . مدتی بعد فهمیدم منظورش از درختهای خیابون فرح ، یه پسره به اسم سعید .
هنوز هم که هنوزه هر وقت گذارم به خیابون فرح می افته ، بی اراده به درختاش نگاه می کنم و فکر می کنم چند نفر دیگه پیدا می شن که سعی می کنن عشق مخفیشون رو تحت عناوین درخت ، خاک ، بوی زیرزمین مادربزرگ ، زولبیا بامیه و غیره ، موجه جلوه بدن .
چند تا باد آورده ؟ () | ۱۳۸۸/۱۱/۳ - نازيلا |لینک به نوشته

یه مدت که کامپیوتر نداشته باشی ، به این نتیجه می رسی که دنیا بدون تو و کامپیوتر هم می چرخه. و اصولاً کامپیوتر اختراعی زائده !
بعد وبلاگها رو می خونی و می بینی هیچی تغییر نکرده . غرغروها همچنان غر می زنن ، شاعران شعر می گن ، عاشقان نک و نال می کنن ، فیلسوفان فلسفه می بافن و سیاستمداران ک . شعر.
بعداً ایمیلهاتو چک می کنی و می بینی 111 تا ایمیل برات اومده که 95 تاش اسپمه .
بعداً تر خودتی و زندگی روزمره و دست و پنجه نرم کردن با اون ، که نه وبلاگها و نه ایمیلها و نه ارتقاء سیستم کامپیوتر هیچکدومش در اداره امور- از درد دندون گرفته تا وقت سونوگرافی و تعیین مدیر جدید آپارتمان و عیب یابی نرم افزار نصب شده روی موبایل برای پرداخت قبوض و بگومگو با کارمند بانک و راننده تاکسی - کمکی بهت نمی کنه .
پ . ن : دلم می خواست انسان قرن 16 بودم ؛ حتی در سالهای طاعون .
چند تا باد آورده ؟ () | ۱۳۸۸/۱۱/٢ - نازيلا |لینک به نوشته

هر روز ساعت 10 صبح خانم همسایه پیش من می آید تا آمپولش را بزنم و به او امیدواری دهم که IVF جواب می دهد و او به آرزوی بچه دار شدنش می رسد .
من در کمال صداقت کارش را انجام می دهم . اما او اگر می دانست من زمانی که طرحم را در بیمارستان اطفال می گذراندم ؛ هر وقت مسیر تجریش تا خانه را پیاده می رفتم ؛ تمام مدت به این موضوع و راهکارهای قابل اجرای آن فکر می کردم که چطور می شود مردم را عقیم کرد ، بدون اینکه خودشان متوجه شوند ؛ قطعاً دیگر پیش من نمی آمد .
چند تا باد آورده ؟ () | ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ - نازيلا |لینک به نوشته


