زندگی روی باد
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
 

خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم             شطح و طامات به بازار خرافات بریم

سوی ِ رندان ِ قلندر به ره آورد ِ سفر             دلق ِ بسطامی و سجاده  طامات  بریم

 

حافظ طلبید انگار . همانجا تفألی دیگر می زنیم و اگر اجل در لباس هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران ، نطلبیده باشد ؛ دوباره برمی گردیم .  

شنیدیم شبهای حافظیه « یه چیز دیگه اس » . اشکالش این است که هیچوقت نتوانستیم شبها فک و فامیل را  دو- در کنیم و تنها بزنیم بیرون .


چند تا باد آورده ؟ () | ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ - نازيلا  |لینک به نوشته

 

و تو هرگز نخواهی فهمید

پشت دیوارهای سیاه چشمانم چه می گذرد

چرا که لبانم را می بوسی ،

بی آنکه کلمات پشت آن را بشنوی

هی !

فروشگاه سر ِ خیابان عروسکهای بی زبان حراج کرده

بهترین دلدار که نبودی

لااقل بهترین خریدار باش !


چند تا باد آورده ؟ () | ۱۳۸۸/۱۱/۱٦ - نازيلا  |لینک به نوشته

Minority seduction

رسماً به شام دعوت شدم : « بیا با هم بریم یه ساندویچ سوسیس بخوریم ، بعد تو برو خونه تون ! »

بترکه چشم حسود که توانائیهای من در اغوای دیگران ، از یه پسربچه ی 3 ساله شروع می شه و به همونجا خاتمه پیدا می کنه .  


چند تا باد آورده ؟ () | ۱۳۸۸/۱۱/۱٤ - نازيلا  |لینک به نوشته

باز هم این جنسیت لعنتی

در مقدمه ی کتاب  جنس ضعیف  / اوریانافالاچی  ؛ نویسنده اینطور نوشته :

 

همیشه سعی می کردم تا اون جا که می شه درباره ی زنا و چیزایی که به اونا مربوطه چیزی ننویسم . نمی دونم چرا از این کار ناراحت می شدم و کل ماجرا به نظرم مسخره می اومد . آخه مگه زنا از یه نژاد دیگه اَن ، یا از یه سیاره ی دیگه اومدن که باید جداگونه و تو بخش خاصی از روزنامه درباره شون مطلب نوشت ؟ مثل بخش ورزشی ، یا سیاسی ، یا هواشناسی ! زن و مرد واسه ی زندگی کردن کنار هم به وجود اومدن و از اون جا که این موضوع – برعکس نظر یه عده منحرف – خیلی هم لذت بخشه ، دلیلی نداره جوری به زنا نگاه کنم که پنداری تو به کره ی دیگه زندگی می کن و خود به خود آبستن می شن !

 

هفته ی پیش با کلی تردید و دودلی داستانم رو – که در حقیقت استارتش پاییز پارسال خورده بود و به طور خسته کننده ای تا حالا کش پیدا کرده بود – یواشکی دادم به رئیس و ازش خواهش کردم بخونه و نظرش رو بدون رودرواسی بهم بگه .

و دیشب ازم خواست بعد از کار بمونم تا باهام صحبت کنه . حرفاش خیلی مفید بود . در کمال تعجب بیشتر از اونچه که فکرش رو می کردم روی داستانم وقت گذاشته بود و خط به خط و کلمه به کلمه اونو آنالیز کرده بود . چیزهایی از اون وسط کشید بیرون که خودم هم بهش توجه نداشتم . نقاط ضعف و نقاط قوت داستان رو بهم نشون داد (ضعفها بیشتر بود !). اعتراف کرد بعضی از حرفهاش کاملاً سلیقه ای و پیشنهادیه اما بعضیاش تکنیکیه که باید رعایتشون کنم . گفت همین الآنم می تونم اونو بدم برای چاپ بررسی کنن ، اما حیفه . بهتره روش بیشتر کار کنم .

اما چیزی که اون وسطا گفت و توجهم رو جلب کرد این بود :

« خیلی خوبه با اینکه زنی اما زنونه نمی نویسی . این سبک داستان نویسی – سورئال – سبکیه که زنها کمتر سراغش می رن . در ایران تقریباً هیچ زن نویسنده ای با این سبک نداریم . قفسه ها رو ببین . پر از کتابای زنونه ایه که زنها نوشتن . اما متأسفانه زنها تخیل ندارن ؛ یا جرأت نوشتنش رو . در داستانهاشون ، فقط خودشون و زندگیشون رو می نویسن . یه بار آرایشگر، یه بار معلم ؛ اما در نهایت خودشونن . اینه که داستانهاشون تکراری و خسته کننده می شه . تو این مزیت رو داری که هم زنی و هم تخیل داری . ازش استفاده کن . من به عنوان یک مرد ، اگه بخوام از نگاه یه زن ِ بالرین زندگی رو بینم ، نتیجه خیلی مسخره می شه . اما تو می تونی . به قهرمانت بپرداز . از زندگی عاشقانه اش بگو . از روابطش . روی اون حس خیانت بیشتر تکیه کن . خیلی خوبه که مَرد داستان ، آدم بَده نیست ؛ چیزی که اغلب در داستانهای زنونه اتفاق می افته .... »

خب ، صرف نظر از نکات تکنیکی و سلیقه ای ، این یک اظهار نظر کاملاً مردونه بود !

دیشب فهمیدم هیچی نمی دونم . فکر می کردم سبکم رئاله ، که نیست . فکر می کردم تخیل ندارم ، که انگار دارم . فکر می کردم کاملاً زنونه نوشتم ، که ننوشتم . راستش منم فکر می کردم خودمو دارم می نویسم . اما گویا خواننده همچین فکری نمی کنه . بهتر !

ولی سردرگمم . بعضی مردها فکر می کنن من یه فمینیست دوآتیشه ام و اغلب زنها فکر می کنن یه زن ستیزِ طرفدار پروپاقرص مردها هستم ( اینو حتی از روی کامنتهایی که خصوصی یا عمومی گاهی برام می ذارن، می شه فهمید ). این نشون می ده یه جای کار خیلی ایراد داره . شاید با نوشتن بتونم پیداش کنم .   


چند تا باد آورده ؟ () | ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ - نازيلا  |لینک به نوشته

دزدی

فکر می کنم استعدادم در نوشتن حال و هوای عاشقانه و رمانتیک ، به اندازه ی اطلاعاتم در زمینه ی زندگی سوسمارهای استرالیاست . به همین خاطر گاهی وسوسه می شم بدزدمشون ( البته نه سوسمارها رو ) . آخه آدم چیزی رو می دزده که نداره و دلش می خواد داشته باشه .

اینم مطلبی که به شدت باهاش همذات پنداری دارم ؛ با اینکه در جایگاه مخاطب هستم و نه جایگاه نویسنده .

لینک اصلیش رو هم می ذارم که با فیل شکن می شه بهش رسید . 

در این مکان چلوکباب حرف اول را می زند     

 

.
.
وقت‌هایی می‌رسد / که با الفبای یونانی حرف می‌زنی./ و رنگ‌های آمده از چشمت / مثل نـئـون کافه‌ها تصنّعی می‌شود./ و خوب می‌فهمم،/ وقتی دست به مویت می‌کشی/ چقدر باورنکردنی‌ام برایت./ حتی با ناخنت که بازی می‌کنی/ معلومست که در فکر «لاک» نیستی؛/ فکرت با کوهی از ناخن پر می‌شود/ و آنقدر نزدیک به «آن» می‌ایستی/ که جلوی دیدت گرفته می‌شود./ انگار پنجره‌ای خاک گرفته می‌شوی/ که پشتش باران بیاید یا نه،/ و گنجشکی از آن رد شود یا نه،/ هیچ فرقی هم نکند./ شاید باورم شود/ که کیسه‌ای از بخار رنگی هستی/ که می‌توانم از میانت عبور کنم./ معجونی از : کمی سراب زرد/ و انعکاس جیغ در درّه/ و محو شدنِ «هفت صبحیِ» مـه./ باز امّا ممکنست به اشتباه افتم / با نشانه‌های پراکنده ، این‌ور و آن‌ور:/ جسـدِ «ریز-تـکّه‌های» ناخن/ که قربانی دندانِ فکر شده‌اند؛/ باز ماندنِ واسکونسلوس یا بورخس / و به‌احتمال‌کمتری یـوسا، زیر صندلی؛/ تکرار نیم‌مصرعی از حافظ هزار بار./ به‌هر حال از ظاهر ابری و بی‌قاعده‌ات / هیچ «چیـز» موثقی درز نمی‌کند./ البته، به زیبایی‌ات حتی اضافه می‌شود،/ اگر در نور صورتی ببینمت:/ برق زدنِ خیس و لرزان نگاه،/ مکـثی که در ترانه‌ی زیر لب می‌آوری،/ زیتونی و مات شدنِ چهره‌ات،/ و آن تأمّلی که در پلک‌زدن می‌کنی./ و خب، خواستنی‌تر هم می‌شوی./ ولی باز هم آنقدر دور و سایه ای/ که‌ در نگاهی ‌از قاب دیوار تا گُلی بر میز/ ممکنست به خواب رَوی./ درعوض می‌توانی صمیمانه، یکسره/ از گلایل که بعنوانِ گل قبول ‌نداری‌اش/ آنقدر تعریف کُنی/ که من «یه جورایی» به خواب روم./ و تو کُفری شوی و از کوره در رَوی:/ جرّ و بحث‌های صدساله را به‌یاد آوری/ فلان حرف در فلان مهمانی/ و اینکه چرا میـگو نمی‌خورم،/ و چرا همیشه جین می‌پوشم./ و من در جواب، خنده‌ام بگیرد / و تو دیوار را نگاه کنی،/ و من در جواب، خنده‌آم بمیرد./ شاید به جای تمام اینها / بیقرار شوی و گوشَت داغ شود :/ هزار بار در یخچال را الکی باز می‌کنی / تا نهایتاً یک قلپ آب‌انار ‌بخوری؛/ انداختنِ کبریت-فِرت‌وفِِرت-به‌دنبال وزیر؛/ به دقّت، ریز کردنِ پوست میوه‌ها / با دلایل نامعلوم، بویژه در مورد خیار./ جوری‌که برایم عادّی می‌شود / که هر «بله»‌ی بدیهی را بگویی «نه»/ و برعکس، و باز هم بر عکس./ و مطمئن می‌شوم که می‌توانی/ با خطّ میخی بنویسی «خسته‌ام» یا «آه»/ و دروغ و راستش را نفهمی./ دوباره به‌حمّام می‌روی ‌که صبح‌ هم رفته‌ای / و فنجان‌های قهوه را / «آتیش به آتیش» سر می‌کِشی/ و سعی می‌کنی تفاله را تفسیر کنی/ و به‌زور هم شده چیز شومی پیدا کنی./ بعد، ساعت‌ها خیره‌شدن به آتش شومینه. / بعد، مدّتی ورق زدنِ‌ تقویمِ پارسال / از تیر به شهریور و قسمتی از پاییز. / بعد، زنجیره‌ای از چُرت و نفس‌های عمیق./ و آخرش در کوچه‌ای بن‌بست پارک‌می‌کنی./ من برای درک کردنت همه‌کار می‌کنم :/ اطلس جغرافی، تلسکوپ، کتاب گیاه‌شناسی./ و برای شاد ‌کردنت همه‌کار می‌کنم :/ عملیات ژانگولر و خاطرات دانشگاه،/ فضاحت‌های هفده‌سالگی و سربازی / و آنقدر نمی‌خندی به تلاش خالصانه‌ام / که دچار حسِ نسبتاً مسخره‌ای می‌شوم./ ناامید نمی‌شوم و حرف‌های خوب می‌زنم / و به طرزِ جدیدی نوازشت می‌کنم،/ نتیجه فقط تمدید سکوت است و خمیازه./ پیشنهاد شامِ «بیرون» شکست می‌خورد،/ ایضاً، کلّه‌پاچه‌ی «۴ و ۵ صبح»./ و «شمال رفتنِ» ناگهانی / خفه‌می‌شود در نطفه./ من کِز می‌کنم و تو دراز می‌کشی،/ تو راه می‌روی و من سوت می‌زنم، / هِی آب‌می‌خورم، هِی لباس ‌عوض‌می‌کنی./ بعد می روی که ظرف‌ها را / موشکافانه بشوری و احیاناً بشکنی./ شاید به دوستان فراموش‌شده هم /«مِـسِـج» بدهی یا زنگ بزنی / یا دوباره شاید هوس کنی چُرت بزنی./ در چهره‌ات روانکاوانه نقب می‌زنم / و دلواپسِ «همه‌ی اینها» می‌شوم،/ و راه‌های بازیافتنت را مرور می‌کنم./ البتـّـه می‌دانم به احتمالِ قریب به‌یقین / کافی‌ست« فردا» شود / که همه‌چیز مثل اوّلش باشد./ یعنی دوشنبه، شب‌شود ، بخوابیم،‌/ تا سه‌شنبه- حدّاکثر پنج‌شنبه- شود. / و خُب، کسی چه می‌داند،/ شاید یکی از همین سه‌شنبه‌ها / به یــونــان سری زدیم،/ اگر تو با الفبای یونانی حرف نزنی / و من چیز کنم ... / و تو هم چیز کنی ...

 


چند تا باد آورده ؟ () | ۱۳۸۸/۱۱/۸ - نازيلا  |لینک به نوشته

 

آدم دلش می خواد اون استوانه های آماری رو فرو کنه تو ماتحت هوادارا ؛ اونم از عرض !


چند تا باد آورده ؟ () | ۱۳۸۸/۱۱/٥ - نازيلا  |لینک به نوشته

کاملاَ اختصاصی

حاجی جان ! آقا !

درسته که اگه بره ، می گی « اون ضرر کرد » ؛ اما اگه خوب دور و برت رو نگاه کنی می بینی اگه تصمیم بگیره بمونه ، اونوقت تویی که ضرر کردی !   


چند تا باد آورده ؟ () | ۱۳۸۸/۱۱/٤ - نازيلا  |لینک به نوشته

Refer to love

حدود سالهای 66 یا 67 دختری رو می شناختم که الآن اسمش یادم نیست . اما یه حرفشو خوب یادمه . یه روز – حالا راست یا دروغشو نمی دونم – گفت : " من هر لحظه که اراده کنم ؛ ویزام این دستمه و بلیطم اون دستم . " با تعجب و حسرت بهش گفتم : " خب پس چرا نمی ری ؟ "  چشماشو با حالت سینمایی روی هم گذاشت و با لحن شاعرانه ای جواب داد : " یعنی می خوای بگی دیگه درختهای خیابون فرح رو نبینم ؟! .... وااای ! نمی تونم ! "

منم حرفشو باور کردم و فکر کردم چقدر احمقه . مدتی بعد فهمیدم منظورش از درختهای خیابون فرح ، یه پسره به اسم سعید .

هنوز هم که هنوزه هر وقت گذارم به خیابون فرح می افته ، بی اراده به درختاش نگاه می کنم و فکر می کنم چند نفر دیگه پیدا می شن که سعی می کنن عشق مخفیشون رو تحت عناوین درخت ، خاک ، بوی زیرزمین مادربزرگ ، زولبیا بامیه و غیره ، موجه جلوه بدن .

 


چند تا باد آورده ؟ () | ۱۳۸۸/۱۱/۳ - نازيلا  |لینک به نوشته

 

یه مدت که کامپیوتر نداشته باشی ، به این نتیجه می رسی که دنیا بدون تو و کامپیوتر هم می چرخه. و اصولاً کامپیوتر اختراعی زائده !

بعد وبلاگها رو می خونی و می بینی هیچی تغییر نکرده . غرغروها همچنان غر می زنن ، شاعران شعر می گن ، عاشقان نک و نال می کنن ، فیلسوفان فلسفه می بافن و سیاستمداران ک . شعر.

بعداً ایمیلهاتو چک می کنی و می بینی 111 تا ایمیل برات اومده که 95 تاش اسپمه .

بعداً تر خودتی و زندگی روزمره و دست و پنجه نرم کردن با اون ، که نه وبلاگها و نه ایمیلها و نه ارتقاء سیستم کامپیوتر هیچکدومش در اداره امور- از درد دندون گرفته تا وقت سونوگرافی و تعیین مدیر جدید آپارتمان و عیب یابی نرم افزار نصب شده روی موبایل برای پرداخت قبوض و بگومگو با کارمند بانک و راننده تاکسی - کمکی بهت نمی کنه .

 

پ . ن : دلم می خواست انسان قرن 16 بودم ؛ حتی در سالهای طاعون .  

 


چند تا باد آورده ؟ () | ۱۳۸۸/۱۱/٢ - نازيلا  |لینک به نوشته

Humanism

هر روز ساعت 10 صبح خانم همسایه پیش من می آید تا آمپولش را بزنم و به او امیدواری دهم که IVF جواب می دهد و او به آرزوی بچه دار شدنش می رسد .

من در کمال صداقت کارش را انجام می دهم . اما او اگر می دانست من زمانی که طرحم را در بیمارستان اطفال می گذراندم ؛ هر وقت مسیر تجریش تا خانه را پیاده می رفتم ؛ تمام مدت به این موضوع و راهکارهای قابل اجرای آن فکر می کردم که چطور می شود مردم را عقیم کرد ، بدون اینکه خودشان متوجه شوند ؛ قطعاً ‌دیگر پیش من نمی آمد .


چند تا باد آورده ؟ () | ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ - نازيلا  |لینک به نوشته